ابر صورتی
علیرضا محمودی ایرانمهر
آن صبح سرد سوم دی 1360، فقط دوست داشتم به تکه ابری که در لحظهی طلوع صورتی شده بود نگاه کنم. ما پشت سر هم از شیب تپه ای بالا می رفتیم و من به بالا نگاه می کردم که ناگهان رگبار گلوله از روی سینه ام گذشت. من به پشت روی زمین افتادم، شش هایم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقیقه، در حالی که هنوز به ابر نارنجی و صورتی نگاه می کردم، مُردم. هیچ وقت کسی را که از پشت صخرههای بالای تپه به من شلیک کرده بود، ندیدم. شاید سربازی بیست ساله بود، چون اگر کمی تجربه داشت، میان سه استوار و دو ستوان که در ستون ما بود، یک سرباز صفر را انتخاب نمی کرد.
+
نوشته شده در
87/04/08ساعت توسط یکی
|
رز
جان بیگنت / نفیسه مرشدزاده
-«الان باید حدواداً... اولین بار که خانم شما اینجا آمد فکر کنم گفت دو سالی از آدمربایی گذشته» صدای پشت خط جوان به نظر میرسید «نمیدانم دقیقاً چه سالی بود؛ 83 یا 84؟»
-«آدم ربایی؟»
-«بله، خانمتان همه ماجرا را برایم تعریف کرد. گفت که پلیس دیگر ناامید شده و کارآگاه خصوصیای که گرفتهاید "آن را" لازم دارد.»
-«منظورتان عکس است؟»
+
نوشته شده در
87/04/08ساعت توسط یکی
|
هات داگ با انگشت اشاره
مهدی حاج علی محمدی
صف طولانی سفارش غذا در مک دونالد، آنهم روز یکشنبه آنقدر اعصابم را خرد کرده بود که چند بار تصمیم گرفتم عطایش را به لقایش ببخشم و بروم. هروله جماعت برای پیدا کردن صفی کوتاه تر و انتخاب غذاها با صدای بلند که شاید اشتهاشان را بیشتر باز می کرد هم بر شلوغی آنجا می افزود. اتاق کناری که با شیشه، دیوارش کرده بودند و بچه ها با اسباب بازی های مک دونالدی بازی می کردند آنقدر صدا تولید کرده بود که صدای ملچ و مولوچ بزرگترها و آروقهاشان تقریبا بنظر نمی رسید. بچهها می خندیدند و از سرسره پایین می آمدند. چیزی که من هرچه فکر می کردم دلیلی برای آنهمه خندیدنش نمی یافتم. ترجیح دادم حواسم بیشتر به صدای خوردن بزرگترها باشد که درکش برایم خیلی راحت تر بود.
+
نوشته شده در
87/04/08ساعت توسط یکی
|
بدرقه تا ایستگاه مترو
محمد حسین بدری
فکر کردم حرفهایم را که گفتم و گفتی قبول، دیگر تمام است. یادت هست گفتی بیشتر حرف بزنیم، گفتم باشد، حرف بزنیم. تازه داشتیم حرف میزدیم که دیرت شد. گفتی «باید زودتر برسم خانه» و رفتی. خانهتان طرفهای آریاشهر بود، ولی بهاش میگفتید صادقیه. حالا اسماش را بعد عوض کرده باشند یا نه، فرقی نمیکرد. خانهی شما آریاشهر بود.
+
نوشته شده در
87/04/08ساعت توسط یکی
|
کفشهایم کو؟! محمدرضا زائری
گفتم: «البته شما لطف دارید ولی»... که مهلت نداد و گفت: «حاج آقا! ما وصف شما را زیاد شنیدهایم و حیف است یک همچه مجلسی از فیض محضر شما محروم بماند.»
توی دلم گفتم: «عجب! حالا شد یک چیزی، پس آوازه فضل ما کمکم دارد به همهجا میرسد.» و ادامه داد: «این هیأت سابقه 60-50 ساله دارد. پدران ما از وقتی یادشان میآید، در این هیأت سینه میزدهاند. مرحوم حاج سراج اینجا منبر میرفته. گاهی اوقات آسیداحمدآقا خوانساری –آیتالله خوانساری- که مرجع تقلید بودند تشریف میآوردند. اینجا از قدیم جزء هیأتهای معتبر تهران بوده و مرحوم حاج ماشاءالله معروف اینجا مداحی میکرده.
+
نوشته شده در
87/04/08ساعت توسط یکی
|
پسر معمولی رون کالسون/ علی فارسینژاد
داستان خانواده من، داستان نبوغ و عواقب آن است و من به نحوی خاص و منحصر به فرد برای روایت این داستان مناسبم؛ چون نبوغ از من دوری کرد و من از او، من یک آدم معمولی باقی ماندم؛ اگر چیزی به این اسم وجود داشته باشد. معمولی، در تمام شرایط آرام، باخبر از اتفاقات و بیتفاوت به آنها، و ناتوان از درک معانی پنهانشان. برادر نابغهام، گرت، اغلب میگفت: «رید، تو به پیچیدگی بقیه ما نیستی، اما باز هم در حد خودت آدم پیچیدهای هستی».
+
نوشته شده در
87/03/27ساعت توسط یکی
|
مردی در قطار الکس هیلی/ پریسا جلالی
پنجاه دلار پدرم خیلی زود تمام شد و او برای ادامه تحصیل، دربانی و پادویی میکرد و نیز در مدرسهای دستیار مسئول پسربچههای نافرمان بود. وقتی زمستان میرسید، ساعت چهار صبح از خواب برمیخاست، به خانه خانوادههای سفیدپوست ثروتمند میرفت و برایشان آتش روشن میکرد، تا وقتی ساکنان خانه بیدار میشدند، راحت باشند.
+
نوشته شده در
87/03/27ساعت توسط یکی
|
از دفتر خاطرات شاه سفید علی قهرمانی
شنبه: امروز من به سربازانم دستور دادم که قدم رو بروند بعد هم بدون اینکه آب بازی کنند زمین را بشویند.
یکشنبه: امروز به جای تمرین شطرنج همه رفتیم فوتبال بازی کردیم یک عالمه گرد و خاک را انداختیم. وقتی می خواستم گل بزنم یکی از فیلها افتاد روی توپ.
+
نوشته شده در
87/03/27ساعت توسط یکی
|
سوفیا لورن سیدمهدی شجاعی مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد، پرسید:
ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولی.
و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر میکردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه میگن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟
+
نوشته شده در
87/03/27ساعت توسط یکی
|
آمده بود جوراب ببرد
مریم حسینیان
وقتی تصمیم گرفتم جوراب پشمی ببافم که احساس کردم پای روح بهرام لای پنجرة اتاقم گیر کرده است. یک بار وقتی زنده بود، انگشت پایش به میز خورد و تا دو روز آه و ناله می کرد. به فکرم رسید پنجره را باز کنم تا دیگر روحش درد نکشد. مامان گفت: اشکال از لولاهاست. باز نمی شه. حالا ولش کن هوای به این سردی!
+
نوشته شده در
87/03/08ساعت توسط یکی
|